مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
388
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب نهصد و پنجاه و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ابراهيم گفت : جميله مرا بديد و روى او دگرگون گشت و بكنيزكان گفت : شما بتغنى مشغول باشيد تا من بسوى شما بازگردم . پس از آن كاردى را به قدر نصف ذراع كه در آنجا بود گرفته ، بسوى من آمد . چون به من نزديك شد ، من از خود برفتم . چون چشم او بر چشم من افتاد ، ساعدش سست شده ، كارد از دستش بيفتاد و گفت : هرجا كه پارسى بت من جلوهگر شود * بس شيخ پارسا كه برندى سمر شود پس از آن به من گفت : اى پسر ، خاطر آسوده دار كه ترا از همه بيمها امانست . من بگريستن مشغول شدم . پرسيد : اى پسر ، مرا خبر ده كه تو كيستى و از بهر چه بدين مكان آمدهاى ؟ من در برابر او زمين بوسه دادم . او گفت : بر تو باكى نيست . بگو كه كيستى ؟ ابراهيم گفته است : من حكايت خود را از آغاز تا انجام بر وى حديث كردم . او را كار من عجب آمد و به من گفت : اى خواجه ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه تو ابراهيم بن خصيب هستى ؟ گفتم : آرى . پس خويشتن بر زمين انداخت و گفت : اى خواجه ، از بهر تو بود كه مردان ناخوش ميداشتم . زيرا كه من شنيده بودم كه در مصر ، كودكى هست كه در جهان از او خوبروتر كسى نيست . من از شنيدن صفتهاى تو بر تو عاشق شدم و خاطرم بستهء محبت تو گرديد . ميشنيدم كه جان جانانى * چون بديدم هزار چندانى منت خداى را كه مرا از ديدار تو بهرهمند ساخت . به خدا سوگند كه اگر جز تو ديگرى ميبود ، دربان و خياط و دهقان را بر دار ميكردم . پس از آن با من گفت : چه حيلتى سازم كه كنيزكان آگاه نشوند و من خوردنى بياورم تا تو آن را